تبليغاتX
جامعه شناسی دین - ایمان......
 ایمان......

ايمان

 

 

آنچه كه در پاسخ به اين سوال بايد بدان توجه زيادي كرد، طرح آن در فضاي فرآديني است،يعني "ايمان بما هو ايمان"، فراي ايمان اسلامي و مسيحي و بودايي و ....

 

با اين توجه،به نظر مي رسد

 فصل مشترك تمامي ايمان ها،اعتقاد قلبي است،اعتقاد قلبي به آنچه كه باورش داري،به آنچه كه معتقدي.باوري عميق،كه به تو مي گويد اين اعتقاد صحيح است و مي تواني بدان اعتماد كني و دنيا را اينگونه ببيني و با ايماني كه بدان داري نتيجه بگيري.

اين مساله در تمامي اديان و مذاهب به نسبت وجود دارد و هر كس از روي همين ايمان و باور به آيين و مذهبي گرويده است، شايد در خيلي از مذاهب و اديان(بعضا غير آسماني) نتوان براي آن توجيهي عقلي پيدا كرد،اما آنچه كه براي ما مهم است اين است  كه شخص به ايمان خود،ايمان دارد و معتقد است ايمانش صحيح است،گر چه شايد با نگاهي غير از نگاه وي نتوان آن ايمان را توجيه كرد واشكالات و خدشه هاي گوناگوني بدان وارد كرد،اما براي ما اين مهم است كه فرد به آن،ايمان قلبي دارد و آن را باور كرده است، حتي اگر ديگران آن را نپسندند و نپذيرند.

 

و اين همان مساله ي مهم است كه ايمان را از نگاه شخص مومن با اهميت جلوه ميدهد.در واقع اعتقاد و ايمان قلبي است كه پايه هاي باور شخص مؤمن را محكم مي كند و وي را بدان وفادار مي نمايد،بديهي است اگر اين عنصر مهم را از آن بگيريم ديگر نمي توانيم نام مؤمن بر شخص بنهيم، در واقع ايمان زماني ايمان مي شود كه به آن اعتقاد قلبي و باوري راسخ داشته باشي،در بياني ديگر مي توان اينگونه گفت كه تا زمانيكه به مقوله اي،ايمان قلبي نداشته باشي نمي تواني آن را آنگونه كه بايد و شايد ببيني و به نگاه پشت آن پي ببري و نظام آن را كشف كني، پس براي ديدن مكانيزم عملكرد آن بايد بدان اعتقاد قلبي داشته باشي تا بتواني آن را با تمام وجود ببيني و لمس كني، زيرا ايمان يعني اينكه من يقين دارم اين باور و نگاه (ديني) درست وقابل اعتماد است،و مي توان با درك و باور آن در هستي نتيجه گرفت.بديهي است اگر اين يقين و اعتقاد قلبي را از ايمان جدا كنيم،ديگر نمي توانيم نام ايمان بر آن نهيم.

 

در مطالعه ي ايمان نيز شايد محقق بتواند با مشاهده ي اعمال ظاهري شخص مؤمن،برداشت هايي را بكند،اما سوال اينجاست كه آيه اين تجسم ظاهري اعمال كه ناشي ازايمان شخص مؤمن است،تمامي مقوله ي ايمان است؟ و مي توان نام ايمان بر آن نهاد؟و آيا با مشاهده آن مي توان به ايمان دروني وي پي برد؟ به نظر من پاسخ منفي است.زيرا زماني مي تواني بر مقوله اي نام ايمان بگذاري كه ، كه بدان يقين و اعتقاد(اعم از قلبي و عقلي و...) داشته باشي.بديهي است اگر اين عنصر اصلي را از آن جدا كنيم ديگر نمي توانيم نان ايمان بر آن نهيم.وآن را آنگونه شايسته است بررسي كنيم

 

به همين علت درحالت فوق محقق نمي تواند ايمان موجود در ميان گروهي را با تمام وجود درك و ثبت كند، زيرا  نمي تواند مانند مؤمنين خاص يك ايمان،ببيند و باوركند و با تمام وجود آن را بپذيرد و بدان اعتماد كند. ،به همين علت شناختي كه حاصل مي شود شناختي ناقص است.و نمي توان گفت اين همان ايمان شخص مؤمن است.

البته شايد بتوان تأثيرات آن را در رفتار و عمل فرد مؤمن مشاهده كرد اما نمي توان ادّعا كرد كه اين رفتار، تمامي معاني و باورهاي پشت خود را به نمايش گذارده است. به همين علت اگر تحقيق و مشاهده اي صورت گيرد،تحقيق در آثار و فوايد ايمان است نه خود ايمان.

 

پس به نظر مي رسد در بياني كلي تر براي فهم "ايمان"،شخص بايد مؤمن باشد.مؤمن به همان ايماني كه آن را مطالعه مي كند،در واقع او بايد نسبت به گروه مورد مطالعه "خودي" باشد و به ايمان مورد مطالعه مؤمن،زيرا در غير اين صورت اگر شناختي حاصل گردد، شناختي ناقص خواهد بود وهمين مساله تحقيق را دچار مشكل مي كند.

اگر چه مطالعه و تحقيق فرد "غير مومن" محال نيست،اما اين كجا و آن كجا!

 

 

                         نوشته شده توسط : محسن خاكپور

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن خاكپور - محمد سهيل سرو در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا